محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3079

تاريخ الطبرى ( فارسي )

نباشم » ، آنگاه برخاست و برفت . گويد : آنگاه پيش يزيد رفتند و سر را پيش روى او نهادند و همان سخنان را با وى بگفتند . گويد : هند دختر عبد الله بن عامر بن كريز كه زن يزيد بن معاويه بود سخنان آنها را شنيد و چهره به جامهء خويش بپوشانيد و برون شد و گفت : « اى امير مؤمنان سر حسين پسر فاطمه دختر پيمبر خداست ؟ » گفت : « آرى ، بر پسر دختر پيمبر و نخبهء قريش فغان كن و سياه بپوش كه ابن زياد شتاب كرد و او را بكشت ، كه خدايش بكشد . » گويد : آنگاه به كسان اجازهء ورود داد كه بيامدند ، سر ، پيش روى يزيد بود و چوبى به دست داشت كه به دهان وى مىزد . آنگاه گفت : « كار اين و ما چنانست كه حصين همام مرى گويد : « سرهائى را شكافتند . . . گويد : يكى از ياران پيمبر خدا به نام ابو برزه اسلمى گفت : « چرا با چوبت به دهان حسين مىزنى ، به خدا چوبت به جايى مىخورد كه بارها ديده‌ام پيمبر لب بر آن مىنهاد . اى يزيد به روز رستاخيز مىآيى و شفيع تو ابن زياد است و اين به روز رستاخيز مىآيد و شفيعش محمد است صلى الله عليه و سلم . » گويد : آنگاه برخاست و برفت . عوانة بن حكم گويد : وقتى عبيد الله بن زياد حسين بن على را كشت و سرش را پيش وى آوردند ، عبد الملك بن ابى الحارث سلمى را پيش خواند و گفت : « سوى مدينه حركت كن و پيش عمرو بن سعيد بن عاص برو و مژده بده كه حسين كشته شد . » گويد : « در آن هنگام عمرو بن سعيد بن عاص حاكم مدينه بود . گويد : عبد الملك مىخواست تعلل كند اما عبيد الله او را توبيخ كرد كه وى